تبليغاتX
حرف های خودمونی

 

تقديم به عزيزترين هايم انهايي که هستند و مرا از بودنشان سرمست مي کنند و انهايي که رفتند و حسرت بودنشان تا ابد در قلب من باقي ست

 

 

Free Counter

>>> AmirHo3in <<<

داستان های کوتاه از امیر حسین

 

درباره وبلاگ

 

آرشيوحرفهاي خودموني  

 

شهريور 85

مرداد 85

تير 85

خرداد 85

ارديبهشت 85

فروردين 85

اسفند 84

بهمن 84

دی 84

آذر 84

آبان 84

مهر 84

دوست داشتني ها  

 

.::: امير حسين :::.

مگه میشه من نباشم

.::: اقليما :::.

.::: ارزو :::.

.::: مهسا :::.

.::: فروغ :::.

.::: فاطيما :::.

.::: فرشته مهربون :::.

.::: دختر مشرقي :::.

.::: لاله ي کويري :::.

.::: الهه :::.

.::: سارا :::.

.::: ندا :::.

.::: اندرا :::.

.::: رزيتا :::.

.::: مرضيه :::.

.::: سميه و مهسا :::.

.::: سميرا :::.

.::: دختري در مه :::.

.::: سميه :::.

.::: ترانه :::.

.::: ساناز :::.

.::: مهري :::.

.::: گلي :::.

.::: پريسا :::.

.::: مريم :::.

.::: نگين :::.


 

طراح قالب

Design by : ho3in

طراحي قالب توسط : حسين زرگر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

..:::  از نابهنگامی ها :::..

 

   

هر چیزی در وضوح خود ابهامی

و در ابهام خود وضوحی دارد

هر چیزی مثل شعر است

حتی عشق

باید خودش بیاید  

 

از بی حوصلگی هایی که تا من است

و غرور سنگینی که من!

به سجود جاده های نا بهنگامی

وشعرهایی که شب و روزم

شب و روزم 

این راه را آمده یا نیامده به انتها رسیده ام

کنار شب کلاه مرد خسته ای که نای سفر نداشت

و دهان گناه آلودی که در رویاهای من خمیازه می کشید

شاید این تقدیر دور

به برودت تنهایی جاده می رسد

بی من از تو

یا بی تو از من

هرجای این زمین یائسه

ایمان دارم به باران که نهال فردا را کف دستهایم خواهد کاشت.

 

چه این قصه را دوباره بخوانی

چه از دل من بروی

آخر شعر من به جنگل های شمال می رسد

 

 

 

.:: نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05 توسط حسین ::.

 

 

 

 

..:::  انتظار :::..

 

   

گل های مریم را در آب انداخته ام

کنار عکست عود روشن کرده ام

ته سیگار های سوخته را دور ریخته ام

پرنیان دیدار پوشیده ام و منتظر

گویی صدای پای کسی پشت دیوارها

مرا نوید رسیدنت می دهد

بیا دارم سازم را کوک می کنم

می خواهم ترانه ی قدم هایت را امشب بنوازم

 

 

 

 

.:: نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04 توسط حسین ::.

 

 

 

 

..:::  آفتاب، یکشنبه ها... :::..

 

   

آفتاب، یکشنبه ها پشت پنجره ام خمیازه می کشد

غروب با بوی نم هم تمامم نمی کند

کش می آیم از این همه سکوت

از این همه آشوب که نامش آرامش ست

دلم برای خانه تنگ است مادر

برای پنجره هایی که بدرقه ام کردند تا خداحافظ

برای کوچه هایی که در پلاک اقاقیا خزان زدند

برای فصل هایی که دور از من ورق می خورند

چه کسی روی اسم من دریا را نقاشی کشید

سهم من را از آسمان  به تساوی نداده اند

خسته ام از این همه رنگ

از این آسایش نخ نما

از بوی بهاری که بومی نیست

می خواهم برگردم به خانه ای که بغض دوری ام را شکست

به خیابان هایی که پرسه می زنند در خواب هایم

به چشم هایی که طرحشان جا مانده کنار آرامشم

 

رفتن فریب بزک کرده ای بود

دلم برای خانه تنگ است مادر.

 

 

 

.:: نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19 توسط حسین ::.

 

 

 

 

..:::  غربت...! :::..

 

   

از خیابان هایی که پرسه می زنند در خیالم

تا خواب هایی که هر شب خراب!

غربت روزهای نیامده

مرا مرور می کند

تا میدان هایی که دور می زنند

دور شدنم را از هوایی که من!

من که از هوای بی هوا شدن هراس...

هراس از هوای من پر است

و هوای من از هراس!

 

رشته های سرزمینم را تک تک به تو

تو را به رشته های سرزمینم

 

کجای این جغرافیای وهم آود خانه ی من است؟

نفس ها و هق هق مدامی که هیچ!

 

 

 

 

.:: نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02 توسط حسین ::.

 

 

 

 

..:::  باد مي امد :::..

 

   

در روزهای ناباور رهسپار به تاریکی

سرگشته و گنگ

بین انتخاب نور و ارتعاش سیم های زنگ زده ی گیتار

سر به گریبان فرو بردم

نه راهی برای رفتن بود

نه امیدی برای بازگشت

من نه می نوشتم

نه ساز نا کوک زمانه ام را کوک می کردم

شوقی مرا به فردا پیوند نمی زد

پرنده ی کوچک آرزو

بال و پرش خیس و یخ زده بود

من اینجا بودم

چون

در همین نقطه از زمین روانه ی زندگی شده بودم

با تمامی باورهای به نسیم سپرده ی شرقی ام

خودم را محکم به اعتقادات شیرینم

بسته بودم

باد می آمد

باد می آمد و مرا روانه ی روزهای طوفانی می کرد

چونان کشتی شکسته ای که مدام

امواج کف آلود دریا او را در ساحل عُق می زنند

می رفتم و می آمدم

خلق می شدم و دوباره می مُردم

فلسفه ی قشنگی نبود

ذره ذره ذوب شدن

باید راهی پیدا می شد

که مرا به آرامش برساند

بی راهه ها را امتحان کرده بودم

هیچ کدام مرا به افق نمی رساند

بیهودگی بیداد می کرد!

من به دنبال چیزی بودم که شاید یافتنش دیگر

از فتح بلند ترین قله ها دشوارتر بود

امید را نباید از دست داد

در این برکه ی بی حوصلگی دست مشوی

توانت را به گستردگی آسمان آبی بدوز و

باز هم برخیز

می گفتم و می رفتم

می خواندم و می خواستم که شاعر باشم

داغی شن های کویر

زیر پاهایم لمس می شد

ولی هرگز باورش نمی کردم!

من باید به انتهای قصه می رسیدم

این ها همه بهانه بود

 

 

 

.:: نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12 توسط حسین ::.